دختر به ایستگاه رسید ...باید سوار میشد
طبق معمول اولین صندلی، کنار پنجره رو انتخاب کرد...امپیتری پلیر رو روشن کرد ...دست به سینه نشست، پاش رو روی پا انداخت...و به پشتی صندلی تکیه داد....از پنجره به بیرون خیره شد بدون اینکه ساختمونا...عابرای خواب آلود...مغازه های رنگی...و حتی گنجشکانی که عاشقشون بود رو ببینه...صدای موسیقی رو زیاد کرد بدون اینکه بشنوه صدای خواننده ای رو که میخوند:.. "من آرومم تو تنهائی...حقیقت داره دلتنگی..."
اتوبوس ایستاد پیرمردی از بیرون در به دختر نگاه کرد ...صدای موسیقی نمیذاشت صدای پیرمرد رو واضح بشنوه ولی تشخیص داد که پیرمرد پرسید: " ولی عصر میره؟"...دختر بدون اینکه لب وا کنه، با باز و بسته کردن چشم و مختصر جنبش سری به پیرمرد فهموند که "بله"..پیرمرد با شک و تردید سوار شد...دختر اهمیتی نمیداد به دلواپسی پیرمرد از ترسِ اشتباه سوار شدن و تلاشی نکرد برای مطمئن کردنش
سنگینی نگاه جوان مزاحمی رو حس می کرد...دختر اهمیتی نمیداد به نگاه آزاردهنده ای که سر تا پاش رو می کاوید و تلاشی نکرد تا واکنشی نشون بده
دست کوچک کودکی که در آغوش خانمی در کنارش نشسته بود به بازوش خورد...جا خورد....نیم نگاه سردی به کودک انداخت...چشمانی دید مشتاق و کنجکاو و لبخندی که شیرین بود و دوست داشتنی...بدون اینکه لبخندی بزنه روش رو به سمت پنجره چرخوند....دختر اهمیتی نمیداد به لبخندِ بی جواب کودک و تلاشی نکرد تا با لبخندی محو خاطره ای از نگاه سرد در ذهن کودک باقی نذاره
برای چندمین بار گوشیش لرزید و بهش فهموند که اس ام اس داره...دختر اهمیتی نمیداد به پیامهایی که "ناخوانده" باقی مونده ...دختر حتی سعی نکرد اینباکسشو که میدونست پر شده خالی کنه تا باقی اس ام اسا تو راه نمونه
خواننده می خوند: " شبیه حس پژمردن دچار شک و بی رنگی..."
به ایستگاه رسید.. .باید پیاده میشد
دختر پیاده شد با کوله باری از احساساتِ ماسیده شده که بر روحش سنگینی میکرد...

خانم گل
پ.ن: نه اینکه سرد و مغرورم نه اینکه دور از احساسم...
پ.ن۲: حقیقت داره دلتنگی >>>> دانلود