تبليغاتX
باران مسیحا

باران مسیحا

این نیز بگذرد...

 

 لم داده ام روی صندلی...دست به سینه نشسته ام و پاهایم را انداخته ام روی هم...به گوشه ای از گل بزرگ روی فرش خیره شده ام...

حالت تهوع باز سراغم آمده...سعی می کنم خودم را گول بزنم و طوری که خودم هم باورم بشود در دل می گویم : لابد سردی ام شده...

نمی گذارم فکرم برود سمت اینکه از ناراحتی و غم است که این حال و روز را دارم...غرورم نمی گذارد حتی خودم بفهمم این بغض است که چنگالش را در گلویم فرو می کند ومن را تا مرز خفگی می برد و حالت تهوع می گیرم...

گهگاه نگاهم را از گل قالی بر می دارم و زیرزیرکی خواهر زاده ام را تماشا می کنم که روی تخت، روبروی من نشسته و با گوشی ام بازی می کند و طوریکه انگار با کسی حرف می زند خودش را تشویق می کند و با شادی، صداهای عجیب غریب در می آورد...به حالش غبطه ای می خورم و باز چشم می دوزم به گل قالی...به این فکر می کنم که....به چه فکر میکنم؟ دقیقاً نمی دانم!...در آخر ولی نتیجه میگیرم دنیا چه جای مزخرفی است...زندگی گاهی چقدر درد دارد!...

گاهی آدم پر از پوچی می شود...گاهی حتی دیگر به موضوعی که ناراحتت کرده، به چیزی که این حال و روز را برایت ساخته فکر نمی کنی...گاهی همه چیز یکباره برایت بی ارزش می شود...گاهی حس بدی داری بعد از این همه دست و پا زدن...گاهی حتی دیگر چیزی نمی خواهی...گاهی خودِ غم می ماند و بس...غمِ خالص...گاهی دوست داری با تمام وجود بگویی گور پدر دنیا!...و شاید حتی زیر لب بگویی جوری که خواهر زاده ی کوچکت نشنود...

نفس عمیقی می کشی و در آخر باز نتیجه میگیری: دنیا کلاً جای مزخرفی است!

درست در همین لحظه حالت تهوع به سراغم می آید...قطره اشکِ گرمی که بی اجازه و آرام روی گونه ام می لغزد را پاک می کنم وبا خود می گویم:

لابد سردی ام شده...

---

اینجا نوشتم تا یادم بماند دنیا چه جای مزخرفی است کلاْ!

+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 18:45  توسط خانم گل  | 

من زندگی می بافم...

 

می خواهم با کلاف سردرگم لحظه هایم، زندگی ام را ببافم...

انگشتانم را لای تارو پود کلاف فرو می برم ..چشم می دوزم به تارهای تو در تو و با خود فکر می کنم...

رنگش؟...بدک نیست

طرحش؟...بگذار ببینم...ساده؟...کشباف؟...هان! کشباف...زندگی ام را کشباف می بافم...شاید لازم باشد قدری کشش دهم.

چه ببافم؟...یک نیم تنه...قانعم!...همین که قلبم را گرم نگه دارد کافیست...

روزها را رج می اندازم...ساعتها را...ثانیه ها را...

یکی رو...یکی زیر...گهگاه خاطره ها را گره می زنم به تار و پود زندگی و نقشی می اندازم...یکی خوب...یکی بد...خوب و بد در هم تنیده می شود...گاهی رج رج رنج می بافم...گاهی...

از "زندگی بافتن" که خسته می شوم، گره ها را کور می کنم...خوب یادم هست معلم فنی و حرفه ای می گفت: "گره ها را که کور کنی دیگر نمی توانی ببافی"...

گره ها را کور می کنم...راه بازگشتی نیست...

جلوی آینه می ایستم...نیم تنه را می پوشم...ژست می گیرم...نیم رخم را نگاه میکنم...

خب؟...چطور است؟...به من می آید؟...تو بگو...زندگی ام به من می آید؟!...

خانم گل

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 13:28  توسط خانم گل  | 

این روزها...

 

این روزها حال من خوب است...شاید بهتر از همیشه...

این روزها مثل هوای بهاری ام...گاهی آسمان دلم آفتابیست... گاهی ابری... گاهی طوفانی...

این روزها با خدا آشتی ترم...به هم سلام می کنیم...صبح بخیر می گوییم ...حتی گاهی مثل مادری مهربان تا دم در بدرقه ام می کند

این روزها کودک درونم بی قرار است، می خواهد کودکی کند...از ته دل بخندد...دل ببندد...اما عقل و منطقم با تلخی همیشگی اش چشم غره ای به طفل معصوم می رود و بد و بیراهی نثار دلبستگی و وابستگی می کند و کودک بیچاره سرخورده تر از همیشه لب ور می چیند وگوشه ای آرام می نشیند...و من! مثل مادری مستاصل تنها تماشاگر درگیری این دو ام

این روزها گاهی کابوس می بینم...وجود سیاه و مهیبی را می بینم که با بی رحمی، سیلی محکمی به صورتِ احساسم می زند و من هر بار ترسیده و پریشان از خواب می پرم و هر بار دلم برای خودم و احساس درد کشیده ام در خواب می سوزد

این روزها سرشار از نگفته ها و مرموز تر از همیشه ام...

آری ...اگر از حال من جویا باشی...ملالی نیست جز نزدیکی تو!...تعجب نکن...اخم نکن...قهر نکن لطفاً!...من مقصر نیستم...نزدیک که هستی نگران لحظه ی دوری ات هستم...درست مثل مزه ی تلخ روزهای آخر تعطیلات که بخاطر ترس از تمام شدنش همیشه زهرمان می شود...

با این همه...این روزها حال من خوب است...شاید بهتر از همیشه...

راستی حال تو چطور است؟...

                                                                                                   

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 8:33  توسط خانم گل  | 

زندگی شاید...

 

زندگی شاید مثل گلی است...گلبرگهایش را که لمس می کنم، پر می شوم از حسی خوب...شیرین است و زیبا مثل رویا ...گاهی هم تیغی از این گل مرا زخمی میکند...تیغی به برندگی بیداری و تلخی واقعیت...من اما گریه نمیکنم...بغض نمیکنم...نمیشکنم....من...چسب زخمی به دور سر انگشتِ احساسم میزنم که دیگر لمس نکنم زندگی را...که دیگر فریب لطافتش را نخورم...که دیگر حس نکنم گرمی اش را...سردی اش را...و دیگر تیغی مرا زخمی نکند...تیغی به برندگی بیداری و تلخی واقعیت...

 

پ.ن۱: امروز روز تولد منه.پروانه جان تولدت مبارک(این متن رو خیلی قبل تر نوشتم و خیلی با حال و هوای الانم نمیخونه)

پ.ن۲:از دوستانی که در پست قبلی تولدم رو تبریک گفتن تشکر میکنم.باقی دوستان میتونن اینجا تولدم رو تبریک بگن .

خانم گل

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:43  توسط خانم گل  | 

" آ " مثل ...

 

خواهر زاده ی کوچکم باهوش است و مشتاق یادگیری...کنارم می نشیند و از من می خواهد برایش سرمشق  بنویسم...دفترچه را می گیرم...سرِ خط می نویسم "آ"...دفترچه را پس می دهم...مداد را محکم در دست کوچکش گرفته...شروع به نوشتن می کند...محتاطانه خطوطی صاف می کشد با کلاهی کج و معوج روی سرش...آرام و شمرده می گویم...بگو "آ"... با من تکرار می کند ...ادامه می دهم "آ" مثل آب ..."آ" مثل آتش..."آ" مثل آشتی..."آ" مثل...

نگاهم از پنجره ی روبرو به  بیرون پرواز می کند...ساختمان های خاکستری را طی می کند...از انبوه سبز درختان می گذرد و به نیلی آسمان گره می خورد..."آ" مثل آسمان...نگاهم به نقطه ای دور از آسمان خیره مانده...چشمانم را تنگ می کنم ...در ذهنم دنبال چیزی می گردم...شاید خاطره ای دور...شاید معنایی از دست رفته...شاید مفهمومی فراموش شده...ارزشی گم شده...صدای خواهر زاده ام مرا به خود می آورد...بی آنکه چشم از آسمان بردارم می گویم...بنویس عزیزکم.......بنویس " آ "..." آ " مثل آزادی...

 

 

------------------------------

 

پ.ن۱: صاحب وبلاگ بشنو از نی (که شخصاْ ارادت زیادی بهشون دارم) من رو به یه بازی یا به عبارت بهتر به یک مشاعره ی مجازی دعوت کرده با کمال میل دعوت رو میپذیرم و عذرخواهی می کنم بابت تاخیر.

"تو کیستی که با تو رویای من طلاییست

رسواییم زمینی است...تنهاییم خداییست"

طبق قانون بازی، ظاهراً من هم باید سه نفر از دوستان رو به این بازی دعوت کنم.از طرف من هر کسی مایل هست میتونه این بازی رو ادامه بده(مناعت طبع و وسعت روح در من غوغا میکنه حقیقتاً)

پ.ن۲:جسارتاً یه تذکری باید بدم خدمت بعضی از دوستان.دوست خوب.همکار گرامی.کاربر محترم.این یک وبلاگ شخصیست پس لطفاً از پرداختن به مسائل کاری و مسائلی از این دست در این وبلاگ به شدت خودداری کنید.روی سخنم بیشتر با شما کاربر گرامیست که در نظرات خصوصی ایده ها و نظرات خود رو در مورد مسائل کاری ابراز میکنید.شرمنده که مجبورم شفاف صحبت کنم.!

پ.ن۳:نکته ی آخر اینکه.من یه عادت بدی دارم  اونم اینه که چند دقیقه پشت سر هم نمیتونم بشینم سر یه کاری.وقتی دارم یه کتاب میخونم نهایت بتونم ده صفحه دووم بیارم بعد پا میشم یه چرخی میزنم و دوباره باقیشو میخونم.(این۱۰صفحه در بهترین حالت بود وقتی یه کتاب دیگه آخر هیجان انگیز باشه) .کتاب بادبادک باز رو من در عرض یک روز خوندم.۴۰۰ و خرده ای صفحه در عرض یک روز....رکورد زدی دختر!!!...این برای من یعنی خیلی ها!..این هم مقدمه چینی کردم که درست درمون دستگیرتون بشه این کتاب چقدر جالبه.هر کسی نخونده پیشنهاد میکنم حتماْ بخونه و پیشنهاد میکنم اصلاْ در مورد قرض گرفتن کتاب  رو من حساب نکنه.شرمنده اخلاق ورزشکاریتونم هستم

خانم گل

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 13:24  توسط خانم گل